گفتگو با همسر شهید 2
اهل کمک کردن در خانه بودند؟
بله؛ وقتی میهمان میآمد درست کردن بخشی از غذا با من بود و بخشی دیگر با مجید. حتی وقتی میهمانها می رفتند نمیگذاشت ظرفها را بشورم میگفت "خسته ای فردا صبح کارها را انجام بده "و وقتی صبح از خواب بیدار می شدم میدیدم که ظرفها را شسته است.خیلیها به من میگویند بس است کم غصه بخور بالاخره مجید هم شهید شده و از این حرفها، اما آنها نمیدادند مجید برای من که بود و چه ارزشی داشت.
رابطه طه با پدرش چطور بود؟
طه خیلی به پدرش نزدیک بود مجید بیشتر وقتش را با او می گذراند. با او بازی میکرد، کارتون نگاه میکردند و کلا سر او را گرم میکرد به طوریکه وقتی امتحان داشتم نگران طه نبودم چون میدانستم مجید ساعتها او را نگه میدارد و میتوانم با خیال راحت به درسهایم برسم.
فکر می کردید روزی شما را همسر شهید صدا کنند؟
اصلا به چنین چیزی فکر نمیکردم؛ همسران برخی از شهدای مدافع حرم چون شغلشان نظامی بود یک آمادگی نسبی در آنها وجود داشت اما مجید نظلامی نبود بیشتر اوقات در کارها به پدرش کمک میکرد یعنی دست راست پدرش بود بعد هم در باشگاه آموزش هنرهای رزمی میداد یعنی زندگی ما اینطوری میگذشت به خاطر همین وقتی خبر شهادتش را شنیدم شوکه شدم.
درباره شهید شدنش با شما حرفی زده بود؟
یک هفته مانده بود به رفتنش گفت من شهید میشوم تعدادی عکس نشانم داد و گفت این عکسها را روی تابوتم بچسبانید.حرف را جدی نگرفتم و سربه سرش گذاشتم اما جدی گفت: "خواب دیدم شهید میشوم در معرکه ای بودم که شهید همت و باکری بالای سرم آمدند یکی داشت با عجله به سمتم میآمد که شهید همت به او گفت نزدیک نشو او از ماست و من شهید شدم" من هم گفتم" مجید حسودیم شد چه خواب خوبی دیدی اصلا حالا که اینطور شد دیگر نمیگذارم بروی"
ثبت دیدگاه