فرمانده دلها
تقديم به فرمانده دلها
از زبان فرزند همرزم شهيد
شنيدم به پدرم و همرزمانت گفته بودي : كه ديگر سينه ام تنگي ميكند .چه آشنا بود كلامت عمو جان شنيدم وقتي به منطقه رفتي برايت كمين گذاشتند ،راستي از پشت كدام نخل؟؟!
شنيده ام از مركبت افتاده اي...اي به قربان سر و چشم زخمي ات عمو جان...
آيا براي شهيد كردن سردار راهي جز اين بود؟ ...
شنيدم ابو وهبت ناميده اند دوست قديمي من وهب نام دارد ولي اگر نام ديگري هم داشت بازهم تو ابووهبي كه اگر نام پسر ابوالفضل هم جز فضل بود ابوالفضلش ميخاندند...خواستي بياموزي به ما معني واقعي ولايت را؟!!شنيدم توهم دست به شمشير نشدي سردار!!!
خواستي بياموزي كه ابوالفضل هم كه رشادت را از پدرش علي به دست آورده بود آنگونه شهيد شد كه مولايش خواست خواستي بياموزي معناي واقعي كلنا عباسك يا زينب را چه زيبا در سخنراني ات گفتي : زينب ...عباس نيست...آمده ايم تا از حرمت پاسداري كنيم ...
ثبت دیدگاه