حاج آقا همدانی
دخترخانمی قرار بود بیاید تهران و برای انتقال به دانشگاه تهران خیلی تلاش می کرد. مسوول قسمت دانشجویی دانشگاه همدان وقتی به پرونده این دختر نگاه می کند، می بیند اسم پدر آن دختر، حسین همدانی است. از او می پرسد که آیا شما دختر حاج آقا همدانی هستید؟ آن بنده ی خدا هم با خودش فکر می کند شاید اینطوری انتقالش درست بشود. جواب می دهد: بله. آن مسوول هم می گوید: بسیارخوب. ما کار انتقال شما را درست می کنیم به شرط اینکه شما به پدرتان بگویید بیایند و یک سخنرانی در بسیج ما انجام بدهند. این دخترخانم با این شرط مستاصل می شوند که چکار کنند. خلاصه ایشان به منزلشان می روند و قضیه را با پدرشان مطرح می کنند و اینکه قصد سوء استفاده نداشته اند و آنها این دخترخانم را با کسی اشتباه گرفته اند. پدر این دخترخانم از بچه های بسیج سپاه تهران بوده اند و متوجه می شوند که این تشابه اسمی باعث شده آنها او را با سردار همدانی اشتباه بگیرند. القصه وقتی که می بینند به مشکل برمی خورند، پدر این دختر با خودش خیلی کلنجار می رود ولی تصمیم می گیرد یک روز به لشکر 27 بیاید. بالاخره اجازه می گیرد و وارد آنجا می شود و بین دو نماز جماعت خود را به سردار همدانی می رساند و ماجرا را برای او شرح می دهد و به سردار همدانی می گوید که برای انتقال دخترم شرط گذاشته اند که شما در دانشگاه یک سخنرانی انجام بدهید. من آمده ام اینجا تا از شما حلالیت بخواهم و اینکه اگر ممکن است قضیه طوری حل و فصل شود که مشکلی پیش نیاید. سردار همدانی به او می گوید که اصلا نمی خواهد به آن دانشگاه چیزی بگویید ما با آنجا هماهنگ و سخنرانی می کنیم. سپس ایشان به دستیارشان، آقای صفدری، می گویند که با آن دانشگاه هماهنگ کنند و چند روز بعد آنجا سخنرانی می کنند و کار انتقال آن دختر هم درست می شود و تا زمان شهادت سردار همدانی هم هیچکس متوجه این قضیه نمی شود.
ثبت دیدگاه