شناسه: 339676

ماجرای عقد دخترشان

وقتی عقد دخترشان بود، به من زنگ زدند و من پیشنهاد دادم که حضرت «آقا» عقد دختر و دامادشان را بخوانند. شهید همدانی مخالفت کرد و گفت: من نمی‌خواهم وقت آقا را برای اینطور کارها بگیرم چون وقت ایشان خیلی ارزشمند است.
خلاصه قرار شد که زحمت این کار را به آیت الله صدیقی امام جمعه موقت تهران بدهیم. وقتی به منزل حاج آقا صدیقی رفتیم، ایشان مشغول موعظه شدند. در این حال دیدم که شهید همدانی هم مشغول یادداشت برداشتن از حرف‌های ایشان شده‌اند. من به شوخی گفتم: شما که ازدواج کرده‌اید و از این مرحله گذشته‌اید؛ این حرف‌ها برای جوانان است... فرمود: موعظه زمان و وقت نمی‌شناسد و ما همیشه محتاج موعظه هستیم.
بالاخره به خاطر سیادت، من را وکیل دخترشان کردند و آیت الله صدیقی هم وکیل آقای داماد شدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه