ماجرای سیب زمینی
ما را به منطقه یال اسبی و کله قندی بردند. در آنجا خیلی به ما سخت گذشت. یک روز با برادر زرگر که موتور تریل داشت، به ستاد آمدم. میخواستم کمبود امکانات بچهها را به شهید همدانی بگویم. آنجا بود که دیدم، یک کتری روی چراغ گذاشتهاند و چندتا سیبزمینی داخل آن ریختهاند که همه غذایشان بود. من دیگر رویم نشد حرفی بزنم و دست از پا درازتر برگشتم، چون ما حداقل کنسرو و کمپوت و کمکهای مردمی داشتیم و وضعمان بهتر از نیروهای ستاد بود.
در جزیره مجنون و نیمه شب بود که شهید همدانی داشت ستارهها را برای من توضیح میداد. سردار جعفر مظاهری که از جانبازان شیمیایی هستند هم آنجا بودند. پیشنهاد دادم به جزیره شمالی برویم و آبتنی کنیم که قبول نکردند و گفتند چون مأموریت ما فقط سرکشی بوده، حق آبتنی نداریم.
ثبت دیدگاه