کفشای شماست؟
چند سال پیش شب اربعین رفتم مسجد امام حسن مجتبی کوچه جلالی پشت حسینیه امام مراسم زیارت عاشورا بود مراسم که تموم شد خانمها یکی یکی پاشدن رفتم خونشون منم چادرمو سر کردم و اومدم که برم هرچی گردیدم کفشامو پیدا نکردم چند بار رفتم کل مسجدو نگاه کردم زیر طبقه ی کفشکنی..کنار فرشا همه جا..داشت دیرم میشد هواخیلی سرد بود ترس بوجودم چنگ مینداخت مونده بودم چیکارکنم عاجز و درمانده بودم همینطوری که سراسیمه تو کوچه رو نگاه میکردم ی دفعه صدای مهربونی گفت خواهرم چی شده دنبال کسی میگردی؟گفتم حاج آقا کفشامم گم شده دیرم شده باید زود برم خونه اون آقا رقت ده دقیقه دیگه اومد ی جفت کفش زنانه توی دستش بود خم شدکفشارو جلوی پام گذاشت گفت خواهرم اینارو بپوش و برو فعلا به خونت برسی تا دیرتر نشده من فردا برات کفشاتو پیدا میکنم فردای اون شب که بازم رفتم همون مسجد نماز که تموم شد داشتم میرفتم خونه که دیدم همون صدای مهربون گفت خواهرم اینا کفشای شماست؟ی دفعه هل شدم وگفتم حاج آقا اینارو شما برده بودین ؟بله کفشای خودمه لبخندی زد و گفت نه خواهرم پشت جاکفشی بود من نبرده بودمش ..تازه فهمیدم چه حرف بدی زدم کلی معذرت خواهی کردم و با شرمندگی خداحافظی کردم و رفتم ..سالها گذشت وقتی شنیدم تشیع پیکر مطهر شهید همدانی هستش گفتم برم تو مراسم شرکت کنم و از مراسم بهره ببرم وقتی بنر عکس شهید رو دیدم یاد اون شب اربعین...اون لبخند ...صدای مهربون ..افتادم و فهمیدم صاحب اون صدا همون سردار بزرگ شهید همدانی بود که در نهایت فروتنی و بزرگواری اون شب بمن کمک کرده بود ...روحش شاد و یادش گرامی
ثبت دیدگاه