سرش را گرم کن
مشهد بودیم؛ پاییز و هوا سرد بود دختر دوساله داشتم من هم طبق معمول برای تدریس باید به مدرسه میرفتم دخترم به من زل زده بود و منتظر بود هنگام رفتن بهانه بگیرد به مهدی گفتم سر دخترم را گرم کند. بعد از یک دقیقه دیدم مهدی صدا میزند خاله بیا ببین سرش رو خوب گرم می کنم رفتم به مهدی سر بزنم که چه میکند دیدم دخترم سرش را روی بخاری گرفته به من میگوید خوب گر می کنم سرش را.
(عقیله ابراهیمی خاله شهید)
ثبت دیدگاه