شناسه: 339598

تازه از مرخصی آمده بود .

داوود زرینی تازه از مرخصی آمده بود . لباسش را عوض کرد و نشست توی هال .دوره اش کردیم . یک استکان چای خورد و شروع کرد به تعریف کردن . مقداری که گذشت بلند شد و گفت : - پاشید بریم یک سری به فامیل بزنیم همیشه همین طور بود . خیلی به صله رحم اهمیت می داد .قرار بود برای خودش کفش بخرد اما امروز و فردا می کرد . بالاخره یک روز جلویش ایستادم و گفتم : - پولت کو ؟ سرش را پایین انداخت و با شرمندگی جواب داد : - راستش ... پول رو دادم به یک فقیر موقع نماز که می شد پشت سرش می ایستادیم و توی خانه نماز جماعت می خواندیم . آن روز عصر هم می خواستم همین کار را انجام بدهم که دیدم دارد لباس می پوشد . پرسیدم : - مگه نمی مونی نماز جماعت بخونیم ؟ - تو خونه خوبه اما مسجد بهتره صبح ها نمی توانستم از خواب بیدار شوم و بیشتر وقت ها نمازم قضا می شد . یک روز به داوود گفتم : - داداش این که خیلی سخته . آدم اذیت می شه آمد کنارم نشست : - شب که می خوای بخوابی بگو: «خدایا من به امید خودت می خوابم . یک جوری بیدارم کن که اذیت نشم .» صبح هم که بیدار شدی فکر کن می خوای با یک نفر صحبت کنی که خیلی دوستش داری . این جوری راحت تر برای نماز صبح بیدار می شی همین کار را کردم . واقعا روش داداش داوود جواب داد ! شب یلدا رفت و پدر بزرگ و مادربزرگ را با خودش به خانه آورد . همه دور هم جمع شدیم . طوری به بزرگ تر ها احترام می گذاشت که ما هم بفهمیم باید بیشتر مراقب رفتارمان باشیم ماه رمضان بود . به داوود گفتم : - داداش من نمی تونم روزه بگیرم . گرسنه ام میشه خم شد و نشست . حالا قدش هم اندازه من شده بود : - کله گنجشکی که می تونی بگیری ؟ - آره - برادر کوچولوت رو هم وادار کن که صبح بخوره و دیگه تا ظهر چیزی نخوره - ولی اون که هنوز بچه است - بچه است ولی اگه از الان تمرین کنه وقتی به سن تکلیف رسید دیگه سختش نیست - مثل حاج آقا ها حرف می زنی داداش . این ها رو از کجا بلدی خنده اش گرفت . دستی روی سرم کشید و جواب داد : - آدم باید کتاب بخونه 

 

 

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه