فدایی اهل بیت
با منوچهر از کودکی با هم بزرگ شدیم. هر چه از عمرمان میگذشت به هم نزدیکتر میشدیم. این قربت و نزدیکی موجب شده بود خاطرات مشترکی داشته باشیم، مثل یک روح در دو بدن بودیم. برادرم جذابیت عجیبی داشت. اگر مدت کمی با کسی نشست و برخاست میکرد، او را شیفته خودش میکرد. آن طور که مادرمان تعریف میکند، منوچهر در دو سالگی به فلج اطفال مبتلا شده بود. دوستانش که به این بیماری دچار شدند یا فوت کردند یا فلج شدند. پدر و مادرم منوچهر را برای درمان به استان همدان پیش دکتر شوشتری میبرند. دکتر از درمان منوچهر ناامید میشود. پیش هر دکتری که میبرند جوابشان میکند. مادرم میگوید وقتی دیدم دکترها جوابم کردند، منوچهر را در اتاق خواباندم. رویش را پوشاندم. خیلی حالش بد بود. با خودم گفتم «اگر قرار است بمیرد در خانه خودمان بمیرد.» وقتی همه درها را بسته دیدم به سیدالشهدا امام حسین (ع) متوسل شدم. گفتم: آقاجان! شما مصائب زیادی دیدهاید. پسر من فقط دو سال دارد، آرزویم این است که فدایی شما و اهل بیت باشد. آقا هم جواب ما را داد و منوچهر حالش خوب شد. سی و چند سال بعد، منوچهر فدایی حریم و حرم اهل بیت شد.
امیر سعیدی برادر شهید
ثبت دیدگاه