شناسه: 339586

نانوای کوچک

پسرم در نوجوانی مجبور بود برای امرار معاش و کمک به خانواده در نانوایی کار کند. از سن ۹ سالگی شروع به حفظ و قرائت قرآن کرد. روزه‌هایش را کامل می‌گرفت. توجه خاصی هم به نماز داشت. ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﯽ‌ﺷﻨﯿﺪ، ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ، ﻭﺿﻮ ﻣﯽ‌ﮔﺮﻓﺖ ﻭ. ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽخواند. یک شب منوچهر نان زیادی به خانه آورده بود. نان‌ها را گذاشت اتاق و رفت خوابید. بعد از یک ساعت بیدار شد و با عجله بیرون رفت. طولی نکشید که برگشت. گفتم: منوچهر این وقت شب کجا رفتی؟ جوابی نداد و رفت خوابید. بعد از چند روز یکی از همسایه‌ها را دیدم. از منوچهر گفت و برایش دعا کرد. گفتم: مگر پسرم چه کار کرده؟ گفت: «چند شب پیش در خانه نان نداشتیم و بچه‌ها گرسنه بودند. ناگهان منوچهر آمد و برای ما نان آورد.» به منوچهر جریان ملاقات با همسایه را گفتم. در جواب گفت: مادر آن شب که خوابیدم در خواب دیدم همسایه‌مان جلوی در خانه‌شان بی‌تابی می‌کند. در همان عالم خواب پرسیدم: چرا پریشانی؟ گفت: در خانه نان نداریم بچه‌ها گرسنه هستند. همان لحظه از خواب بیدار شدم. با عجله رفتم نان‌ها را به همسایه دادم!

کبری میهمی مادر شهید

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه