خاطره
درسی از شهید: رحمت الله آنقدر با ایمان و مهربان بود که از خود میگذشت برای آسایش مردم... یک روز به شهید گفتم ما نفت نداریم برو نفت تهیه کن و به خانه بیاور، شهید در جواب به من گفت: مادرجان ما با همان هیزم زندگی خودمان را میچرخانیم،بگذارید این نفت به مناطق محروم فرستاده شود که نه هیزم دارند و نه نفت تا اینکه نیازهایشان را برطرف کنند.
ثبت دیدگاه