شناسه: 339485

محمد آقا محمدی دو سه روز بود که رفت و آمد های محمد مشکوک میزد...

محمد آقا محمدی دو سه روز بود که رفت و آمد های محمد مشکوک می زد . ساعت دو بعد از ظهر از خانه بیرون می رفت و شب برمی گشت . وقتی خبر بستری شدن دخترم را شنیدم سراسیمه خودم را به بیمارستان رساندم . محمد هم آنجا بود . در تمام آن چند روز موضوع را از من پنهان کرده بود . با ناراحتی گفتم : - برای چی نگفتی پای خواهرت شکسته ؟ - آخه آبجی خودش از من خواست . من هم به او قول دادم که به شما چیزی نگم !

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه