راوی برادر شهید: آرزوی شهادت داشتن ، اگر نداشتن...
راوی برادر شهید: آرزوی شهادت داشتن ، اگر نداشتن شهید نمیشدن ، حتما آرزو و لیاقتش رو داشتن که به شهادت رسیدن . راوی دوست و خم حدمتی شهید: ما با هم عین برادر بودیم ، یه روز با هم نشسته بودیم به من گفت که من حتی اگه کشته هم بشم تا زمانی که زنده هستم نمیزارم کسی به خاک ایران تجاوز کنه مگر اینکه از روی جنازه ی من رد بشن بیان ، مثلا یه عده ای بودن میگفتن این کار رو نکنید و بسازید ، حمید میگفت نه اصلا و من به سادگی دست از سر دشمن برنمیدارم که بخوان به راحتی به خاک ما تجاوز کنن ؛ یعنی انقدر شجاع بود . هیچ وقت این خاطره یادم نمیره ، یه روز به من گفت تو اگه شهید بشی من چیکار کنم ؟! چه جوری برم در خونه !؟ بهش گفتم حمید من اگه شهید بشم مشکلی نیست اما خدا کنه تو شهید نشی چون اگه شهید بشی من نمیدونم چیکار کنم اینجا .... ؛ همیشه در رابطه با شهادتش میگفت یعنی واقعا میدونست میخواد بره ، واقعا آروزی شهادت داشتن و همیشه به من میگفت من اگه شهید بشم مشکلی نیست چون من این راه رو دوست دارم اومدم ... این رو همیشه میگفت . یادمه یه روز من و حمید با ماشین فرماندهی داشتیم میرفتیم ، یکی از کردها به حمید گفت که کموله ها میخواستن با ماشینی که پشت سرتون بودن با آر پی جی ماشین شما رو بزنن اما چون جاده شلوغ بوده نتونستن که حمید برگشت گفت نه من اینجا نمیزارم آب خنک از گلوی این کموله ها پایین بره و اینها نمیتونن حریف ما بشن ؛ این تهدیدها به خاطر این بود که حمید خیلی ابهت داشت و خیلی زرنگ بود ، یعنی جوری نبود که بگم فرد عادی بود یعنی واقعا خیلی زرنگ بود ، حتی هنوز که هنوزه من الان با چندتا از بچه هایی که اون دوران با هم بودیم در ارتباطم همشون میگن خدا بیامرزه حمید رو ، حمید چقدر و زرنگ بود ، همیشه وقتی زنگ میزنم اسم حمید رو میارن و از خوبیش میگن .... در طول این سی سال که شهید شده چند بار خوابشون رو دیدم شاید بتونم بگم ده بار به خوابم اومده ؛ یه بار دیدم یه لباس سبز قشنگی پوشیده و تو یه چمن خیلی قشنگی نشسته و جوی آب زلالی از کنارش رد میشد ، من صداش زدم گفتم حمید گفت بله ، گفتم منم بیام اونجا ؟! گفت نه ، من اینجا کار دارم ؛ بعد من رفتم نزدیک تر و نزدیکش شدم خیلی جای باصفایی بود ، همینجور داشتیم با هم صحبت میکردیم و ایشونم در رابطه با شهادت میگفت که خوبه واگه کسی واقعا لیاقت شهید شدن رو داشته باشه خوبه ، همینطور که در حال صحبت بودیم از خواب بیدار شدم ؛ چون زمان زیادی گذشته خواب های دیگم یادم نیست ولی تو همه ی خواب هام همین چیزارو میگفت . شب آخر شهادتش با هم بودیم و در دفتر فرماندهی نشسته بودیم گفت که یه عملیاتی داریم کموله ها دارن از اون طرف میان وارد خاک ایران بشن ، دقیق این رو یادمه گفتم خب چند تا نیرو لازمه من و بقیه بیایم ، گفت نه تو نباید بیای تو حواست به پایگاه باشه ، من ده تا نیرو سواره و ده تا نیرو پیاده برمیدارم میرم ، دره ای بود به نام دره ی موکشان که گفت من میرم اونجا و ما باید با نیروها زودتر از کموله ها برسیم و اونجا باشیم که اونها وارد نشن ، بهش گفتم حمید بزار منم بیام گفت نه ؛ حتی یادمه یکی از بچه های اصفهان هم تازه از مرخصی برگشته بود اومده بود و گز و اینا سوغاتی آوارده بود ، حمید یه کاپشن آمریکایی تنش بود یه چند تا گز گذاشتم تو جیبش و گفتم اینم برا اونجا ، حمید بهم گفت حالا که داری ازم ناراحت میشی یه چند تا نیرو بردار برو فلان دره ساعت عملیات ما تا ساعت یک تموم میشه ، ساعت یک برگشتم با هم شام میخوریم ، یه شام حاضری ای بود ؛ گفتم باشه ، منم یه چند تا نیرو برداشتم رفتم یه دره ی دیگه ، البته تو اون کوهی که من رفتم با جایی که حمید و نیروها رفتن شاید حدود پنج شش کیلومتری فاصله داشت ، ساعت دوازده شد بچه ها گفتن چیکار کنیم گفتم حالا یک ساعتی صبر کنید ، تو این موقعیت دیدم صدای گلوله اومد ، به نیروها گفتم که بچه های بالا درگیر شدن ، ما برگشتیم اومدیم پایگاه ، بعد یکی دوساعت از درگیری دیدم بچه های ما دارن تک تک میان ، گفتم چیشد ؟! گفتن درگیر شدیم ، نیروهای اونها خیلی شلوغ بود درگیر شدیم که یه عدشون اومدن طرف ایران و یه عده اومدن طرف نیروهای ما ؛ حمید یه ابهتی داشت و سوار کاری که میکرد حتی اسب حمید رو همه ی کموله های اونجا میشناختن ؛ نیروها گفتن که حمید رفت طرف اونا ، حمید با اونها درگیر میشه یه عدشون رو میزنه و میره دنبال اونها که فرار میکنن به اون طرف ، نیروهای ما برمیگردن ؛ حمید سوارکار بود و در تیراندازی در حین سوارکاری خیلی ماهر بود و خیلی از کموله هارو کشته بود ، کموله ها وقتی بهش شلیک میکنن اولین گلوله تو اسلحش میخوره و دیگه هیچ کاری نمیتونه بکنه و یه گلوله به گردنش میخوره ولی زنده بوده و وقتی اسبش میره سمت دشمن اونها که اسب رو میشناختن میگن این اسب حمید ، اونجا پر برف بود بعد هم که اومده بودن پیداش کرده بودن و برده بودن و متاسفانه با نیزه و اینها شکنجه کرده بودن که حرف بزنه اما هیچ چیزی نگفته بوده در رابطه با ایران که دیگه بعد شکنجه در کوه های سرو (ارومیه ) شهیدش کردن . احساس میکردم آخرین دیدار باشه چون همون شب یه حسی بهم دست داده بود که گفتم حمید تنها نرو بزار تا منم باهات بیام ، گفت نه تو نیروهاتو ببر جای دیگه چون ممکنه یه وقت من امشب شهید بشم ؛ اون شب من این حس رو داشتم که امشب حمید شهید میشه ، یعنی من این حس رو واقعا داشتم چون خیلی خیلی با روزها و شب های قبل فرق کرده بود یعنی حقیقت و به جرئت میتونم قسم بخورم اون شب یه کم صورت نورانی ای داشت و حرف هایی میزد که من واقعا نمیفهمیدم چی میگه یعنی نورانی شده بود ، من به یکی از بچه های اصفهان که بودن اونجا گفتم ولی من میدونم اگه امشب درگیری بشه حمید بره شهید میشه ، گفتن نگو ! گفتم چهرش رو نگاه .... اصلا اون شب یه عده از بچه ها گریه میکردن و واقعا معلوم بود که شهید میشه و خودش هم میدونست .تا ساعت دوازده و یک شب اونها درگیری داشتن ، وقتی من و نیروهام برگشتیم منتظر برگشتش بودیم بعد دیدم نیروها تک تک اومدن و میگن حمید نیومده ، من گفتم نه حمید میاد و حمید هیچ مشکلی نداره خاطرتون جمع باشه ، تقریبا ساعت چهار پنج صبح شد دیدم واقعا حمید نیومد ، نیروها رو جمع کردم و فقط چهار نفر رو گذاشتم برای نانوایی که نون بپزن و با بقیه ی نیروها رفتیم دنبالش ، هر چی گشتیم چیزی پیدا نکردیم ؛ اون موقع اونجا یه چنگیزخانی بود که برادرش جزء کموله ها بود و رفته بودن ، من به پسر خان گفتم میری اون ور به عموت میگی تا 24 ساعت اگه شهید شده جنازش رو میدی اگر نه زنده بهمون تحویل میدی ، آواردی که آواردی وگرنه منم اینجارو به آتش میکشم ، پسر خان وقتی رفته بود اون طرف عموش قسم خورده بود گفته بود تو گروه ما نگرفتنش اما من میگردم زنده یا مرده ی حمید رو براتون پیدا میکنم ، فرداش دو سه تا خانوده که از کوه اومده بودن پایین اعلام کردن که اونجا یه جنازه ای افتاده که بعد ما رفتیم دیدیم پیکر حمید هست ، با سر نیزه و اینها شکنجش داده بودن ، بغلش کردیم گذاشتیم تو پتو و آواردیمش .همه ی بچه های اونجا خیلی دوسش داشتن ، یه فرمانده ای داشتیم که بچه ی تهران بود مدتی اونجا بودن ، زمانی که من بعد از تشییع پیکر حمید برگشتم پایگاه این فرمانده یه سر اومدن پایگاه ، از زمانی که اومدن گریه میکردن برای حمید تا زمانی که برن ، میگفت واقعا حمید شهید شد ؟!.. گفتم بله واقعا حمید شهید شد ... ایشون خیلی برای حمید گریه میکردن ، چون واقعا حمید یه ستونی بود اونجا .وقتی پیکرش رو دیدم یعنی واقعا همونجوری که همون قدر همون شب آخر نورانی بود بیشتر از اون نورانی تر شده بود که من دیگه واقعا از حال طبیعی خودم بیرون رفتم و یه حال دیگه ای بهم دست داد ، یعنی فکر نمیکردم شهید شده ، یعنی انقدر قشنگ شده بود زمان شهادتش که پیکرش رو دیدم بغلش کردم ... اون لحظه واقعا هیچ موقع یادم نمیره ، ایشون نه تنها رفیقم بلکه برادرم بود .زمانی که دلتنگشون میشم فقط گریه آرومم میکنه ، تا زمانی هم که مادر شهید زنده بود من میخواستم آروم بشم یه سر میرفتم پیش مادرش و با هم گریه میکردیم راحت میشدم بعد میومدم . حضورشون رو بله اکثر اوقات حس میکنم که زنده هستن .
ثبت دیدگاه