رضا حدادیان نه ساله بود که جنگ شروع شد . آن روزه...
رضا حدادیان نه ساله بود که جنگ شروع شد . آن روزها هواپیماهای عراقی ، شهر همدان و روستاهای اطرفش را بمباران می کردند . به محض این که صدای انفجار می آمد رضا غیب اش می زد . می رفت کمک مردم و تا نیمه شب برنمی گشت *** آخر شب بود . داشتم خیاطی می کردم . رضا از رختخوابش بلند شد و آمد کنارم نشست . مقداری با دقت به کارم نگاه کرد ، بعد گفت : - مادر جون دعا کن بتونم این سوزن زدن های شما و زحمت های بابا رو جبران کنم لبخندی تحویلش دادم و باز مشغول کارم شدم . دوباره ادامه داد : - شاید اگه شهید بشم این زحمات شما جبران بشه !
ثبت دیدگاه