نگرانی قبل از شهادت
مجروح شده بود. یک هفته به او مرخصی داده بودند ولی طاقت ماندن نداشت. تا صبح توی خانه راه می رفت. من به خاطر بارداری حال خوبی نداشتم. گفتم: چرا این قدر راه میری؟ ... سرم گیج رفت. چیزی نیست. نگران بچه ها و همکارام هستم. فردای آن روز در حالی که بغض کرده بود ساکش را بست و رفت. دیگر او را ندیدم.
راوی همسر شهید
ثبت دیدگاه