باغ میوه
پدر احمد آقا باغ میوه ای را اجاره کرده بود. هر شب نوبت یکی از مردهای فامیل بود که در باغ بماند. آنها کارگر می گرفتند و از صبح تا شب میوه می چیدند. بعد از این که میوه ها در صندوق جاسازی می شد آن را توی نیسان بارگیری می کردند و می فرستادند شهر . من و پسرهای خاله و دایی منتظر بودیم که نوبت احمد آقا برسد. او تنها کسی بود که با ما اجازه می داد میوه بچینیم و دلی از عزا دربیاوریم. کنار جاده کمین گرفتیم . وقتی نیسان رفت ریختیم توی باغ و به احمد آقا سلام کردیم . از آن سلام های خاص!
او خندید و گفت : برید هر چی خواستید بخورید ولی شاخه ها رو نشکنی ، چون درخت ها امانته دست من.
ثبت دیدگاه