شهید زنده است
پسرم، مهدی، بزرگ شده بود. در تمام سال هایی که بر من و او گذشته بود سعی می کردم هم برایش مادر باشم و هم پدر. اما حالا وقت ازدواجش بود و من احساس می کردم کم آورده ام. هر کدام از اطرفیان از روی دلسوزی و محبت شخصی را معرفی می کردند . یکی می گفت دختر خانمی از بچه های مسجد سراغ دارم که گزینه مناسبی است . دیگری دختر یکی از نزدیکانش را بهترین همسر برای مهدی می دانست . سومی هم اصرار داشت که حتما دختر همسایه شان را ببینم و نظر بدهم . با همه این پیشنهادات دلسوزانه من گیج شده بودم و نمی توانستم تصمیم مناسبی بگیرم . خسته و کلافه گوشه اتاق دراز کشیدم . احمد به خوابم آمد . مثل آن وقت ها جوان بود و خندان . نزدیک تر که آمد خنده از روی لب هایش محو شد . با نگرانی پرسید:
چته زهره ؟ ... چرا ناراحتی ؟
به خاطر مهدی ... تو نیستی . من چیکار کنم برای ازدواج این بچه ؟ به حرف کی گوش بدم ؟
نمی خواد به حرف کسی گوش بدی . هر جایی که مهدی گفت برو همون جا ... دلش رو نشکن!
وقتی به این صراحت به کمک ام آمد و راهنمایی ام کرد ، باورم شد که شهید زنده است.
راوی مادر شهید
ثبت دیدگاه