برای بچه ها لباس نو خریده بودم . از یوسف هم خواستم...
برای بچه ها لباس نو خریده بودم . از یوسف هم خواستم همراهم بیاید بازار . جواب داد : - وقتی لباسم سالمه چرا لباس نو بخرم ؟ *** شرایط زندگی قابل پیش بینی نیست . یک دفعه به خودم آمدم و دیدم یک ورشکسته هستم . پسرم یوسف که کلاس اول دبیرستان بود این شرایط را درک کرد و مثل یک مرد به کمک ام آمد . او ترک تحصیل کرد ولی با همکاری هم توانستیم از بحران پیش آمده عبور کنیم . حالا که می خواست برود سربازی بدهکاری هایم را پرداخت کرده بودم و به داشتن چنین فرزندی افتخار می کردم *** از خواب بعد از ظهر بیدار شده بود . وقتی مرا دید که لباس بیرونی پوشیده ام پرسید : - آبجی کجا؟ - دارم میرم دانشگاه - وایسا اومدم تا سر جاده همراهی ام کرد . مینی بوس که ایستاد همراهم آمد بالا و جای مناسبی در صندلی های عقب برایم انتخاب کرد که کنار مرد غریبه ننشینم . همیشه همین طور با غیرت بود . حتی آن وقت ها که تازه به سن بلوغ رسیده بود هم سر به زیر و متین از جلوی دبیرستان دخترانه عبور می کرد . به دوستش گفته بود : - همه این ها مثل خواهر های خودم هستند ... اگه من به ناموس مردم نگاه کنم یک نفر دیگه هم به ناموس من نگاه می کنه *** بین اهالی روستای ما و روستای مجاور اختلافاتی پیش آمده بود . کم کم بحث ها بالا گرفت و به کدورت تبدیل شد . اول محرم که پیکر مطهر یوسف را آوردیم اولین گروهی که برای سینه زنی و برپایی مراسم آمدند جلوی خانه مان اهالی روستان مجاور بودند !
ثبت دیدگاه