شناسه: 339424

رابطه خواهر برادری

داداش احمد ام پلیس بود و در تهران زندگی می کرد اما بقیه اعضای خانواده در همان روستای «مسلم آباد همدان» بودند. یک روز آمد و گفت: اومدم ببرمت تهران. مگه نگفتی دوست داری برای جشن تولد پسرم بیای؟ الان ؟! ... ما که هنوز برداشت نکردیم. تازه لباس هم ندارم. سرم را در آغوش گرفت: مگه داداش احمد مرده که تو لباس نداری؟ من تک دختر خانواده بودم. احمد از کودکی مراقب ام بود و تا می توانست مرا غرق محبت خودش می کرد. باز هم مثل گذشته ها مقداری پول گذاشت توی کیف ام. صبح روز بعد مرا با خودش به تهران برد. در آنجا با هم به بازار رفتیم و لباس زیبایی برایم خرید .

 

راوی خواهر شهید

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه