فرمانبری از دستور امام
نوجوان بودیم که جنگ شد. امام خمینی پیام داد: «جوانان عزیز بروند و مساله جنگ را حل اش کنند». احمد گفت : من می خوام برم جبهه. اول فکر کردم شوخی می کند ولی او راستی راستی تصمیم اش را گرفته بود : اگه مامانم اومد تو ماشین شما چیزی نگید. رسیدیم جلوی منزل بیات فر. خانه شان سر خیابان بود. سرویس ایستاد ولی احمد پیاده نشد. مادرش که انگار بو برده بود آمد سراغمان : بچه ها احمد کو ؟!
اظهار بی اطلاعی کردیم. مادر احمد از مینی بوس پیاده شد. تازه حرکت کرده بودیم که دیدم از حال رفت و وسط خیابان غش کرد. روستای بعدی آقا معلم با یک ماشین سواری خودش را به ما رساند و جلوی جبهه رفتن احمد را گرفت.
ثبت دیدگاه