کوموله ها در کردستان جولان می دادند
محمد فیروزه ای کوموله ها در کردستان جولان می دادند . محمد بارها با آنها درگیر شده بود . خیلی سعی کردند او را بکشند ولی او جوان شجاع و سخت کوشی بود . وقتی دیدند حریف اش نیستند شروع کردند به تهدید و نامه نگاری به مسؤولان که ما می خواهیم سر فیروزه ای را ببُریم ... *** محمد خانه محقری در شهر مریوان برای من و دخترم اجاره کرد . از این که کنارش بودم خوشحال بودم ولی شرایط خیلی سختی داشتیم . ضد انقلاب های کوموله تهدیدش کرده بودند که او را خواهند کشت و سرش را می برند . یکی از رفقای محمد به من گفته بود که او سخت ترین ماموریت ها و صعب العبورترین کوهستان ها را انتخاب می کند و انگار اصلا از چیزی نمی ترسد . یک روز که برف سنگینی آمده بود به منزل نیامد . چیزی نخوردم و تا شب صبر کردم که با هم باشیم اما باز هم خبری از او نشد . از دلشوره و نگرانی نتوانستم بخوابم . بالای سر دخترم نشستم و به در خانه چشم دوختم. بی اختیار گریه ام گرفت . ساعت سه صبح در زدند . یکی از همرزمانش او را با بدنی مجروح به منزل رساند . صورت و پاهایش غرق خون بود *** وقتی از کردستان به جزیره سیری در خلیج فارس منتقل شد کوموله ها دست از سرش برداشتند . با این وجود او همیشه آدم وظیفه شناسی بود . قاچاقچی های استان هرمزگان با ماموری روبرو شده بودند که نان و ماست می خورد ولی رشوه نمی گرفت . هیچ کس و کار و خانواده ای هم نداشت ! وقتی بعد از هشت ماه پدرش برای کسب خبر از او به بندرعباس آمد به پدر گفت : - من از روی عمد نامه نمی نوشتم که قاچاقچی ها نتوانند ردّ ام را بزنند *** قاچاقچی مشهور منطقه باور نمی کرد که بارش توقیف شده باشد . آمد سراغ کشتی پر از جنس که لب اسکله پهلو گرفته بود . وقتی فهمید که عامل اصلی مبارزه با قاچاق یک مامور تازه وارد است به نوچه هایش گفت که او را بخرند . یکی از آنها در مورد محمد تحقیق کرد . بعد از مدتی گزارش کار را برای اربابش برد : - این آدم عجیبیه ... هفته هفته نون و ماست و خیار می خوره ولی حاضر نیست پول بگیره . به همه گفته من بچه صحرام و زن و بچه و پدر و مادر ندارم . تو این شش ماهی که اومده حتی یک نامه هم برای خانواده اش ننوشته *** هر بار که قاچاقچی ها به سد محمد فیروزه ای برخورد می کردند امکان عبور نداشتند . سه بار به او پیشنهاد رشوه دادند اما قبول نکرد . بار آخر در یک درگیری ساختگی او را به شهادت رساندند *** بعد از هفت هشت ماه به خانه آمد . فکر می کردم پول زیادی با خودش آورده اما این طور نبود . پرسیدم : - مگه تو اونجا حقوق نمی گیری سرش را پایین انداخت: - مردم روستاهای هرمزگان خیلی فقیر و بیچاره اند فهمیدم که بیشتر در آمدش را خرج فقرا کرده . دیگر چیزی نپرسیدم *** سابقه نداشت موقع خداحافظی گریه کند . توی ترمینال بودیم . من بیرون از اتوبوس و او توی ماشین ، به همدیگر نگاه می کردیم و اشک می ریختیم . بچه های قد و نیم قدام هم هاج و واج بابایشان را نگاه می کردند و برایش دست تکان می دادند. چند روز بعد درِ خانه به صدا در آمد . محمد بود . فرزندانم از خوشحالی داشتند بال در می آوردند . پریدند توی بغل اش . با لبخند گفت : - رفتم مشهد دعاتون کردم . دلم نیومد برم منطقه . با خودم گفتم اول بیام شما رو ببینم ، بعد برم رفت ... و این آخرین ماموریت اش بود
ثبت دیدگاه