شناسه: 339325

داود حسینی ساک سفر را به قصد زیارت امام رضا (ع)..

داود حسینی ساک سفر را به قصد زیارت امام رضا (ع) بسته بود که تلفن خانه زنگ خورد . از پاسگاه خودشان بود .گوشی را که جواب داد همان جا نشست و در فکر فرو رفت . انگار اتفاق ناگواری افتاده بود . همسرش پرسید : - چی شده ؟ - یه سرباز با اسلحه از پاسگاه فرار کرده - خُب تو که مرخصی هستی . همکارهات میرن می گیرنش - نه . مسلحه . مسؤولیت اش با منه هر چقدر همسر اصرار کرد که الآن داریم می رویم مسافرت و لازم نیست شما بروی فایده ای نداشت . رفت و دیگر برنگشت *** بیشتر وقت ها توی نماز شب آهسته آهسته گریه می کرد ولی آن شب صدایش بلند شد . فردایش علت آن را سوال کردم . اولش از جواب دادن طفره رفت ولی وقتی اصرارم را دید گفت : - سال ها قبل توی مریوان سرباز بودم . همه رفقام شهید شدند جز من . حتما لیاقت شهادت نداشتم که تا الآن موندم *** دختر و پسر روی صندلی فلزی پارک نشسته بودند و حریصانه به هم نگاه می کردند . ستوان حسینی رسید بالای سرشان: - شما با هم نامزدین ؟ پسرک مثل فنر از جایش بلند شد . زبانش بند آمده بود . دختر که رنگ در صورت نداشت بی اختیار زد زیر گریه : - جناب سروان ما دو ساله همدیگه رو دوست داریم ولی پدرم با ازدواجمون موافقت نمی کنه - چرا ؟ مقداری هق هق کرد و گفت : - می گه خونواده ما روحانیه این ها بازارین داوود شماره تلفن پدر دختر را گرفت . به جای این که برایشان پرونده تشکیل بدهد سه چهار روز وقت گذاشت و با آن آقای روحانی صحبت کرد . بالاخره خانواده ها راضی شدند و فرزندانشان با هم ازدواج کردند . *** یک سالن ورزشی رها شده را از نو راه اندازی کرد . جوان های محله دولت آباد دور او جمع شدند و شروع کردند به ورزش . معتقد بود این کار جلوی اعتیاد جوانان را می گیرد . راست می گفت . از وقتی ورزشگاه رونق گرفته بود آمار بزهکاری منطقه کاهش یافت *** تشییع جنازه اش وسط گرمای تابستان بود . تعداد زیادی جوان زیر تابوت داوود را گرفته بودند و با پای برهنه از فلکه اول دولت آباد تهران تا فلکه سوم حسین حسین گویان می دویدند . بیشترشان رفقای ورزشگاه تختی بودند . چند روز بعد عکس بزرگی از او بالای سر در ورزشگاه نصب شد . اسم آن جا هم تغییر کرد : ورزشگاه شهید داوود حسینی *** دشمن گاهی در حساس ترین نقاط کشور نفوذ می کند . بعد از این که سرباز مسلح فراری به یک کارخانه تولید سنگ رفت ماموران نیروی انتظامی فکر کردند کار تمام است و به راحتی دستگیرش می کنند . اما او مثل یک تک تیرانداز حرفه ای داوود حسینی و پنج مامور دیگر را شهید کرد . بعد از اینکه سرباز به وسیله نارنجک به درک واصل شد اطلاعات عجیبی به دست آوردیم . او یک مامور آموزش دیده موساد بود ! *** هیچ وقت با لباس فرم به خانه نمی آمد . یک بار گفتم : - خیلی دوست دارم تو لباس ببینمت خندید : - اون لباس لباسِ خدمت منه . اینجا من در خدمت شمام ! درجه ام هم شماها هستین *** بعد از شهادت آدم هایی می آمدند سر خاکش که هیچ وقت ندیده بودمشان . خانم هایی که داوود جهیزیه شان را تامین کرده بود . جوانانی که از دام اعتیاد نجات پیدا کرده بودند و حالا برای خودشان ورزشکار بودند . از همه عجیب تر زن و شوهر جوانی که مثل مادر مرده ها زار می زدند . دیگر نتوانستم تحمل کنم . رفتم جلو و از خانم جوان پرسیدم : - شما داوود رو از کجا می شناسید ؟ مقداری که آرام شد سر بلند کرد : - من و همسرم دو سال با هم ارتباط داشتیم ولی پدرم راضی به ازدواجمون نمی شد . یک روز که توی پارک نشسته بودیم جناب سروان آمد بالای سرمان ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه