شناسه: 308776

خبر شهادت

به روایت از معصومه فلاحتی : روزی که خبر شهادت فرزندم حسین شهابی را به روستا آوردند مشغول خمیر کردن بودم که نان بپزم که گفتند خمیرها را بگذار و بیا که پسرت آمده و می خواهد با شما حرف بزند با شنیدن این حرف دست و پاهایم شروع به لرزیدن کرد و شروع به گریه کردم و فهمیدم که شهید شده است اما نمی خواهند به من بگویند گفتم: من می دانم که فرزندم شهید شده است موقع نان پختن همش گریه می کردم به همین دلیل بیشتر نانها در تنور افتادند وقتی به گناباد رفتیم عکسش را دیدم دیگر طاقت نیاوردم هر کس یک چیزی می گفت ،یکی می گفت سر ندارد ،دیگری می گفت بدنش سالم است بعد فهمیدم در هنگام شناسایی روی مین رفته و شهید شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه