مشيت الهي
راوی نور احمد صفر نژاد: یادم است یک روز تهران بود. بعد تماس گرفتند که شما سید خلیل نیازمند را می شناسید؟ گفتیم بله. گفتند سریع تشریف بیاورید که ایشان بیمارستان هستند ما رفتیم بیمارستان بعد ایشان با موتور داشته بود یک مسیری را می رفته که یکدفعه ماشینی از مقابلش می آید و ایشان نمیتوانند خودش را کنترل بکند و می زند به ماشین و از روی ماشین حتی پرت می شوند به نحوی که قسمت صورت و فکش حتی می شکند و ایشان را منتقل کرده بودند به بیمارستان من در آن زمان تقریباً پانزده روز شبها بالای سر ایشان بودم مرتب از من سؤال می کرد بچه ها چکار می کنند آیا وظیفة خودشان را انجام دادند.
ثبت دیدگاه