محبت و مهرباني
راوی عفت احسانی: در تهران در خیابانی یک جوان خوش سیما را دیدم که کنار جدول ایستاده بود و استفراغ می کرد . شهید سعید نزدیک او رفت تا وضعیت آن جوان را ببیند . در همین حین برادر ارشدم نزدیک سعید رفت و گفت : بیا برویم اینجا چه کار می کنی ؟!سعید گفت : از انصاف دور است که ما برویم و این جوان را این طور با این وضع رها کنیم . بیا او را باهم پیش دکتر ببریم ! برادرم در جوابش گفت : سعید جان ! در تهران مخصوصاً میدان شوش از اینها زیاد هستند اینها معتاد به هروئین می باشند وقتی مواد به آنها نمی رسد به این روز می افتند و این نیز یکی دیگر از نقشه های دشمنان اسلام در وطن ماست که بدین وسیله قشر جوان را نابود کنند و دیگر قشر متفکّری در ایران نباشد که پی به جنایات رژیم ببرد . شهید با حصرت و غمی خاص نگاهی به جوان انداخت و گفت : ای خدا کی ایران از این وضع نجات می یابد ؟! و در حالی که قدم بر می داشت مرتب به پشت سر و به جوان نگاه می کرد !
ثبت دیدگاه