دقت در بیت المال
به روایت از مهدی بهرامیه : دایی ام می گفت یک روز هوا خیلی سرد بود در خیابان پدرم را می بینند که سوار ماشین سپاه بوده با هم احوالپرسی می کنند و بعد پدرم می رود . همین طور که دایی ام می رفته تا مادرم را دیده که برادرم احمد را به بغل گرفته و دارد می رود . دایی ام به مادرم می گوید مگر آقای بهرامیه شما را ندید که سوار کند ؟ مادرم می گوید : چرا ما را دید و با ما احوالپرسی هم کرد ولی گفت : چون ماشین سپاه دستم است و این ماشین مال بیت المال است نمی توانم شما را سوار کنم ، من می روم شما خودتان بیائید .
ثبت دیدگاه