شناسه: 288275

توجه به تحصیل و علم آموزی

محمد رضا حشمتی آخرین باری که محمدرضا به جبهه رفت ابتدا قرار بود آقای بزم آرا و آقای بابانظر بروند ولی ایشان گفت : شما اینجا باشید من دوست دارم بروم من به محمد رضا گفتم : نمی خواهد شما بروی با مشکل خانمت ، همسرش باردار بود - بهتر است که در مشهد و کنار ایشان باشی . محمد رضا در جوابم گفت : نه ، اصلاً نمی توانم بمانم باید به جبهه بروم دلم هوای منطقه و بچه ها را کرده است انشاءا… اگر توفیقی باشد همانجا خواهم ماند تا به شهادت برسم واگر توفیقی نباشد پس از مدتی باز خواهم گشت . من چون با محمد رضا شوخی داشتم گفتم : نترس ، بادمجان بم آفت ندارد توهیچ کارت نمی شود گفت : تا هرچه قسمت باشد ببینیم چقدر لطف خداوند شامل حالم می شود سپس گفت : آقای احمدی گفتم : بله گفت : خواهشی از شما دارم دوست دارم اگر شهید شدم موظب خانواده ام باشی چون شما از همه به ما نزدیکتری وبا خصوصیات خانواده ام آشناهستی . در حینی که محمد رضا صحبت می کرد به صورتش می نگریستم ، چهره اش بسیار نورانی شده بود و از صحبتهایش بوی شهادت می آمد انگار که خودش می دانست این بار به آرزویش خواهد رسید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه