پیش بینی شهادت
به روایت از محمد میررفیعی : یادم است در منطقه فکه در ستاد نصر بودم آقای حمامی شب به سنگر ما آمد. ایشان فرد بسیار شوخ طبعی بود و با اکثر بچه ها شوخی داشت وقتی به سنگر ما آمد گفت بچه ها شام چی دارید؟ گفتیم می خواهیم املت درست کنیم ولی ذره ای به تو نمی دهیم محمد رضا گفت من هم احتیاجی به غذا شما ندارم امشب سنگر بهروز ـ یکی از دوستانش ـ دعوت هستم آنجا به من شام می دهند. سپس در حالی که لبخند بر لب داشت انگار نظرش عوض شد دوباره گفت بچه ها من فردا شهید می شوم به من هم شام بدهید تا دلم ناراحت نباشد گفتم بسیار خوب حالا که قرار است فردا شهید شوی کمی از املتمان را به تو می دهیم خلاصه آقای حمامی همانجا در سنگر نشست تا غذا حاضر شد و دور هم شام را خوردیم، فردا صبح حدود ساعتهای ده یا یازده بود که خبردار شدم محمد رضا به شهادت رسیده است. باورم نمیشد انگار که خودش از شهادتش مطلع بود.
ثبت دیدگاه