شناسه: 287464

خاطرات جنگي

راوی سید غلامرضا امینی یزدی : در جبهه من به عنوان تخریب چى زیر نظر شهید میرزایى کار مى‏کردم. شب یک عملیات فرا رسید و بنا بود عملیاتى انجام دهیم. نزدیکى‏هاى صبح محمدمهدى نزد من آمد و گفت: ترا براى حضور در خط مقدم انتخاب کرده‏ام. گفتم: چه عجب مرا آدم حساب کرده‏اید! گفت: تو که چندین بار مجروح شده‏اى، چرا اینگونه سخن مى‏گویى؟ وقتى ما داشتیم براى اعزام به خط آماده مى‏شدیم با حسرت آهى کشید و گفت: آى، راهیان عشق ما را از دعاى خیر فراموش نکنید. بعد از انجام عملیات چون مجروح شده بودم مرا به همراه دیگر برادران مجروح یا شهید با هلى کوپتر به مشهد حمل کردند. در بین راه خود را به طرف یکى از تابوت‏ها کشانده و روى آن را باز کرده و به درون آن نگاه کردم. ناگهان خود را با چهره خادم الشریعه که گویى با من سخن مى‏گفت مواجه دیدم. احساس کردم او مى‏گوید: که دیدى بالاخره با هم به مرخصى مى‏رویم!!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه