شناسه: 287428

نفوذ و تاثير کلام

راوی محمد صفری : ما موقعی که به اهواز رسیدیم ، روز بعد اعلام شد که بیایید به نماز خانه و آنجا جمع شوید . وقتی در نمازخانه جمع شدیم ،شهید بزرگوار خادم الشریعه تشریف آوردن و شروع کردن به تشریح وضعیت و یک کلّیتی را از جبهه ها گفتند. ایشان ابتدا هدف از جبهه و جنگ را بیان نمودن و گفتند می دانید هدف ما اسلام است و ما تابع ولایت هستیم و جز ادعای تکلیف قصد ونیت و دیگری از حضور در جبهه نداریم و هر کس دنبال چیز دیگری هست همین الان برگردد . وظیفه ما ، تکلیف ما دفاع از اسلام و تابعیت از مقام معظم رهبری و ولایت فقیه است. در ادامه وضعیت یگانهای عراقی را بر شمردند. لشکرهایشان امکانات و تجهیزاتی که داشتند ، و به ظلم ها و جنایاتی که عراقی ها هنگام تصرف شهرها داشتند ، پرداختند. ایشان گفتند که وقتی عراقی ها آمدند به همین شهرستان مردم محلی را مجبور کردند گاو و گوسفند بکشند . بعد هم تبلیغ می کردند که چون این ها عرب هستند ،خوشحال هستند ، و از اینکه صدام آمده و شهرها را تصرف کرده است. و در ادامه هم وضعیت عراقی ها را تشریح کردند و گفتند که عراقی ها قصد دارند مجددا" به بستان حمله کنند . حالت عراقی ها یک حالت تهاجمی است . ما باید خیلی هوشیار باشیم و مقاومت کنیم و جلوی عراقی ها باشیم . سخرانی که تمام شد ، اعلام کردند که فرماندهان گروهان ها و گردانها آماده شوند که با هم به منطقه بروند و از نزدیک منطقه را ببنیم . حدود 5 ،6 نفر فرمانده گردان و هر گردان هم سه نفر فرمانده گروهان داشتیم. حدود 20 نفر می خواستیم که برای شناسایی به بستان برویم. تنها وسیله ای که توانستند فراهم کنند بک استشن لنکروز بود . همه برادرانی که می خواستیم برویم باید سوار این یک ماشین می شدیم. خوب 20 یا 22 یا 23 نفر سوار یک ماشین شدن واقعا"کار سختی است . ما به سختی و فشار به طوری که حتی نمی شد نفس کشید داخل ماشین ،عقب ماشین ،‌ روی صندلی ها جا گرفتیم. در عقب لنکروز بسته نمی شد . یکی از بیرون آمد و در را بست و ما سوار ماشین شدیم . شهید خادم الشریعه خودشان راننده بودند . وقتی از پادگان 92 زرهی خارج شدیم ، داخل ماشین خیلی سخت بود . یک مقداری سرعت گرفتند و بعد یکدفعه ای یک یا دو ترمز محکم گرفتند.ما یک جایی برایمان باز شد و در واقع یک نفسی کشیدیم. همین ترمز گرفتن ایشان باعث شد دوستانی که همراهشان بودیم آنها هم هر کدام خاطراتی یادشان بیاید و صحبتهایی داشته باشند از جمله شهید رفیعی از برادران قوچان . ایشان هم آن زمان فرمانده گردان بودند.خاطره ای در همین خصوص ایشان نقل کردند که من زمانی راننده مینی بوس بودم و بین قوچان ، چناران مسافر کشی می کردم . یک روز خیلی مسافر سوار کرده بودم آن چیزی که من در ذهنم است ، شاید هفتاد نفر مسافر را سوار یک مینی بوس کردم . جمعیت پر ، وقتی که رسیدم به پلیس راه ، پلیس از بیرون به من نگاهی کرد و گفت : آقای راننده بیا پایین . آمـــــــدم پایین خیلی تعجب کرد از این همه جمعیت که چطور داخل این مینی بوس جا شده اند . به من گفت که اگر شما یک بار این مسافرانت را پیاده کنی و مجددا" سوار بکنید من جریمه ات نمی کنم . ایشان فرمود که : من اینها را پیاده کردم و باز به سختی همه را داخل ماشین سوار کردم و پلیس من را جریمه نکرد. در ادامه راه همینطور که مسیر را ادامه می دادیم ، شهید خادم وضعیت منطقه را برای ما تشریح می کرد . مقداری که از اهواز دور شدیم یک سری آب گرفتگی بود سمت راست و چپ جاده که هنوز نیزارها باقی بود و منطفه هم باتلاق بود . ایشان فرمودند که : این طرحی بوده که توسط شهید چمران از کارون آب گرفتند و منطقه را زیر آب برده است تا به این شکل جلوی عراقی ها را بگیرند و در واقع کار خیلی مؤثری هم در آن زمان بود . در ادامه مسیر به حمیدیه رسیدیم . وقتی به حمیدیه رسیدیم در کنار دیوارهای شهر حمیدیه ، در زمینهای کشاورزی شان لاشه های زیادی از تانکهای عراقی باقی بود . ایشان آنجا فرمودند : عراقی ها تا نزدیک حمیدیه آمدند و خیلی تلاش کردند تا داخل شهر بیایند، اما جوانهای حمیدیه رشادت به خرج دادند مردانگی به خرج دادند و هرگز اجازه ندادند داخل شهر حمیدیه بیایند. به سمت سوسنگرد ادامه مسیر دادیم و جریانات آنجا را تعریف می کرد که سوسنگرد چند دفعه دست به دست شده بود . در ادامه هم به نزدیک بستان رسیدیم و آنجا پلی به نام صابله بود. ایشان هم آنجا بازفرمودند : زمانی که عملیات طریق القدس شروع شد عراقی ها از خرمشهر بیرون شدند . بعد آن چند دفعه تلاش کردند که بتوانند دوباره بیایند بستان را باز پس بگیرند . به همین خاطر شهر را دور زدند و از پشت سر یعنی ، از روی همین پل صابله شروع کردند به پاتک کردن و چند دستگاه تانک آمدند که از روی پل بگذرند . پشت جبهه بودند و در واقع کسی هم آنجا نبود ولی چهار یا پنج نفر از بسیجان متوجه شده و آمده بودند . روی این پل یکی دو دستگاه از این تانکهای عراقی را که زده بودند ،لاشه های تانگ ها باعث شده بود که جاده بسته شود و به این شکل جلوی عراقی ها گرفته شود و عراقی ها نتوانسته بودند که از این سمت هم وارد شهربستان بشوند. یادم است رفتیم شهرستان را دیدیم و بعد رفتیم به یک موقعیتی در نزدیک خط مقدم معروف بود به موقعیت المهدی . آنجا قرارگاه تاکتیکی تیپ بود . آنجا هم شهید بزرگوار خادم الشریعه از روی نقشه ما را نسبت به موقعیت کاملا" توجیه کردند و بعد رفتیم به سمت جبهه ها و حدود پدافندی که باید می رفتیم و مستقر می شدیم جبهه ابو شهاب و نبأ و تا آن سمت که به موقعیت عرب معروف بود رفتیم و همه جا را از نزدیک دیدیم و بعد به خط کاملا" توجیه شدیم . برگشتیم و بلافاصله نیروهای بسیجی را بردیم ودر خط مستقر کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه