بدون عنوان
حسين يوسفي:در حاليكه از چزابه بر مي گشتيم، فرماندهان صحبت كوتاهي درباره گردان ويژه كرد و گفت: هر كس قصد ماندن دارد مي تواند به اين گروه ملحق شود. البته بايد اين را بگويم كه به احتمال قوي نود و نه درصد افراد اين گروه شهيد خواهند شد. چون فعاليتشان با بقيه متفاوت است.
به اهواز كه رسيديم گفتند تعدادي از بچه هاي بيرجند دذر ساختمان روبرو هستند. يكباره دلتنگ كاظم شدم. گفتن خوب است كارهايم را زودتر سر و سامان بدهم، شايد كاظم هم با بچه ها آمده باشد.
گرم كار خودم بودم كه يكدفعه صدايي آشنا مرا به خود آورد: برادر يوسفي!
سرم را بلند كردم. ديدم كاظم لباس سبز سپاه را پوشيده و مرتب و زيبا و معطر جلوي رويم ايستاده! بعد از احوالپرسي به شوخي گفتم: كاظم حتما داماد شدي ما خبر نداريم. خيلي به خودن رسيدي!
با خنده گفت: نه هنوز، ولي اين دفعه داماد شدنم حتمي است خيالت جمع جمع!
چند دقيقه به صحبت گذشت. پرسيدم: كجايي؟
گفت: در گردان ويژه ثبت نام كرده ام.
با اطلاعاتي كه درباره اين گروه داشتم حسابي خود را باختم. كاظم كه متوجه تغيير حالتم شده بود. پرسيد: چه شده؟ مگر چيز عجيبي شنيده اي؟
هر چه درباره اين گروه مي دانستم به او گفتم: كاظم مرا قسم داد تا درباره گردان ويژع چيزي به خانواده اش نگويم. بعد دستي به پشتم زد و با لبخندي رضايت مندانه گفت: من از همه شرايط خبر داشتم. براي همين گفتم اين بار حتماً داماد مي شوم.
ثبت دیدگاه