خاطرات بعد از مجروحيت
راوی علی صبوری: یکبار اطلاع یافتیم که مهدی در یکی از بیمارستانهای یزد بستری شده است. شب با اتوبوس حرکت کردم و به یزد رفتم. صبح به یزد رسیدم. و به بیمارستانی که در آن بستری بود رفتم. نگهبان بیمارستان به من گفت: بعدالظهر ملاقات است و شما نمی توانیدصبح به داخل بییمارستان بروید که با اصرار فراوان من راضی شد به ملاقات برادرم بروم. به ما گفته بودند، که پای مهدی را قطع کردند و من برای این مسئله خیلی نگران بودم و به داخل اتاقی که او بستری بود رفتم. خوابیده بود. من پتو را از روی پاهایش کنار زدم دیدم نه پاهایش سالم است. ساعت از دو شب گذشته بود که ایشان از خواب بیدار شد. تیمم کرد و مشغول نماز شد. پس از نماز از من پرسید: تو اینجا چکار می کنی؟ من چگونگی مطلع شدن از مجروحیت ایشان و آمدن خودم به یزد را برای مهدی بازگو کردم. صبح که خانم پرستاری برای شستشوی جراحت های ایشان آمد مهدیی به او گفت: خانم شما با من نامحرم هستید. بگویید یک پرستار مرد برای این کار بیاید.
ثبت دیدگاه