احساس مسئولیت
به روایت از سیدهاشم موسوی : در اولین جلسه ای که بعد از انقلاب و بعد از تعطیلی کوتاه مدتی که در دبیرستان ایجاد شده بود برگذار می شد شورای انقلابی مدرسه تصمیم گرفته بود که از مجاهدین تبلیغ نماید. مطالب زیادی هم جمع کرده بودند که قرائت شود، قرار شده بود که این جلسه در سالن مدرسه و در اجتماع همه دانش آموزان و اولیاء آنها برگزار شود شهید عبدی به بنده گفت: الان وقت آن است که ما هم دست به کار شویم که عقب نمانیم دست مرا گرفت و رفتیم به پیش شهید هاشمی نژاد. ایشان مقداری مطلب به ما دادند و برای مقداری دیگر هم آدرس دادند که برویم بگیریم، آنزمان مثلاً صحبتهای شهید دشتی ،شهید مطهری، شهید مدرس، زندگینامه شهید مدرس و چند شهید دیگر را دسته بندی کردیم و شاید دو برابر آنها مطلب جمع کردیم و تا ساعت یک شب همه را خواندیم. قرار شد بنده قبل از اینکه آنها شروع کنند آن قسمت از زندگی نامه شهید مدرس را که با رضا خان در گیر شده بود، ویقه مدرس را گرفته و گفته بود: سید تو از جان من چه می خواهی و مدرس در جواب گفته بود که من همان جان تو را می خواهم، را با همان لهجه خود مدرس بیان کنم، وهمین طور هم اجرا کردم، بعد از جلسه خیلی از مردم که دوست دار مدرس و انقلاب بودند آمدند و پیشانی مرا بوسیدند و مرا تحسین می کردند.
ثبت دیدگاه