شناسه: 271202

خواب و رویای شهید

به روایت از احمد دستجردی : روزی که شهید خردمند را تشییع می کردیم، من در داخل ماشین در روستایی بین اسفراین و پارک جنت بودم که به برادر حسین پور گفتم: مهدی نگاه کن طفلهای شهید قرنی را که سوار نیسان هستند، اگر کسی که شهید می شود زن و بچه داشته باشد بعد از شهادتش دیگران چشمشان که به بچه ها می افتد جگرشان آتش می گیرد. و اگر زن و بچه نداشته باشی و شهید بشوی مثل شهید موسوی و هزاران جوان شهید دیگر بی نام و نشان شهید شدی، من مرگ را مثل آفتاب در مقابل خودم می بینم و دیگر از این جهان سیر شده ام و او هم حرفهایم را تصدیق کرد. شب خواب دیدم که امام خمینی کفنی بر تنم کرد و همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم بعد امام به من گفت:" با امام حسین هم خداحافظی کن." ـ امام حسین(ع) هم آنجا بود ولی من ایشان را نمی شناختم ـ با گفتة امام من امام حسین(ع) را بغل نمودم و گفتم: یا حسین(ع) من گناهکارم ولی همین که ایشان را بغل کردم احساس نمودم که تمام گناهانم ریخت و مثل اینکه دیگر باید بروم. بعد امام حسین(ع) دست بر شانة چپ من زدند و گفتند:" برو." اشاره به سمت میدان جنگ کردند و من مانند یک پرنده در هوا به پرواز درآمدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه