شناسه: 267796

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

موقع نهار بود غذا را گرم کرده و با دوستان دیگر سر سفره نشسته بودیم در همین حین صدای اذان بلند شد. آقای محمدنژاد از سر سفره بلند شد و رفت که نماز بخواند. به او گفتیم: ‹‹غذا سرد می‌شود و از دهان می‌‌افتد.›› او گفت: ‹‹عیبی ندارد. دوباره گرم می‌کنم. شما بخورید.›› آقای محمدنژاد نمازش را خواند و بعد قرآن جیبی‌اش را از جیب بغل لباسش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن قرآن. بعد از ده دقیقه آمد و غذایش را خورد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه