خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زهرا چاهی: خواهر زاده ام برایم تعریف می کرد و می گفت : من در مشهد خواب دیدم که ایوب آمده است و شما به او می گفتید : ایوب جان تو کجا بودی که تا بحال نیامدی ؟ تو اینقدر بی محبت نبودی که بی خبر بروی و ما را تنها بگذاری . او گفت : من در دانشگاه درس می خواندم به من اجازه مرخصی نمی دادند که جهت دیدن شما بیایم . بعد از این که خواب را برایم تعریف کرد و من به بیرجند آمدم متوجه شدم که جنازه ایوب پیدا شده و می خواهند او را تشیع کند .
ثبت دیدگاه