تعاون و همکاري
راوی اشرف نوروززاده: به خاطر دارم یک روز که امتحان داشتیم به مدرسه رفتم ، یکی از دوستانم در حالی که نمی دانست سیدمحمد دایی من می باشد تعریف می کرد. امروز صبح دو نفر جوان رفته بودند تا پارچه ای به مناسبت ورود امام خمینی (ره) از پاریس به ایران ، را بر روی درخت نصب کنند. که یکی از آن ها را برق می گیرد و چند متر آن طرف تر پرتاب می شود، وقتی مشخصات آن فرد را پرسیدم فهمیدم که دایی ام سید محمد می باشد برای همین بعد از تمام شدن امتحان فورا به خانه رفتم و قضیه را به مادرم گفتم، که دایی محمد را برق گرفته است در همین لحظه دایی ام با موتور آمد و گفت: من فکر کردم شما ناراحت شوید برای همین با خانه آمدم تا بدانید که آسیبی ندیده ام و سالم هستم در حالی که پوست بدنش سوخته و لباس هایش همه پاره پاره شده بود نمی خواست ما را غمگین و ناراحت ببیند. تظاهر به سالم بودن می کرد.
ثبت دیدگاه