قناعت و صرفه جويي
راوی صغری صالح آبادی: بعد از ازدواج حمزه، یک روز صبح به خانة او رفتم و یک کله قند هم برایش بردم. عصر که به خانه آمدم، " حاج ابراهیم رضایی " مرا دید و گفت:" شما چه کار می کنید، پسرتان در خانه اش قند ندارد که با آن چای بخورد." گفتم:" خودم صبح، یک کله قند برای او بردم، شما اشتباه می کنید." آقای رضایی گفت:" با پدر شهید قنبری که در دستش یک بسته آبنبات بود، ایستاده بودیم که حمزه از راه رسید و گفت:" حاج آقا در بسته را باز کن تا چند تا آبنبات بردارم تا بروم خانه و با آن چای بخورم." آقای قنبری از او پرسید:" مگر خانواده ات برای شما قند نگذاشته است." حمزه گفت:" چرا، می آورند، ولی مقداری هم به کسی داده ام" آقای قنبری به او تعارف کرد تا بیشتر بردارد، ولی او گفت:" همین چند عدد کافی است، امشب را به سر کنیم، خدا کریم است، صبح مادرم می آورد."بعداً که از حمزه جریان را سؤال کردم، گفت:" کله قندی را که صبح شما آوردید، 4 قسمت کردم و برای فلانی و فلانی بردم و برای خودمان چیزی نماند. وقتی که دیدم آقای قنبری آبنبات خریده به شوخی چند عدد برداشتم و به خانه آمدم."
ثبت دیدگاه