شناسه: 339770

دعا

دیشب هیات بودم پدر آقا سید میلاد رو تو هیات دیدم که بغض کرده دلم می خواست زنده نباشم که این صحنه ناراحت کننده رو ببینم خیلی ناراحت یه مشکل هم پیش اومده بود 
اومدم خونه خوابیدم توخواب دیدم صدایی از طرف چپم میاد بلند شدم دیدم آقا سید میلاده با شهید مهدی باکری کنارم روی دو زانو نشستند و دارند برام دعا میکنند 
وقتی دعاشون تموم شد دیدم سید با شهید باکری من رو بغل کرد وگفتن غصه نخور ماهم برات دعا کردیم وتو هم شهید میشی با خنده های همیشگی که رو لب داشت خداحافظی کرد 
و گفت نگران نباش از خواب پریدم و دیدم وقت اذانه صبحه تا الانم که دارم این پیامو می نویسم اشک جلو چشامه و می گم سید جان دیشب به یادت بودم و خودت اومدی پیشم. 

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه