دعا
دیشب هیات بودم پدر آقا سید میلاد رو تو هیات دیدم که بغض کرده دلم می خواست زنده نباشم که این صحنه ناراحت کننده رو ببینم خیلی ناراحت یه مشکل هم پیش اومده بود
اومدم خونه خوابیدم توخواب دیدم صدایی از طرف چپم میاد بلند شدم دیدم آقا سید میلاده با شهید مهدی باکری کنارم روی دو زانو نشستند و دارند برام دعا میکنند
وقتی دعاشون تموم شد دیدم سید با شهید باکری من رو بغل کرد وگفتن غصه نخور ماهم برات دعا کردیم وتو هم شهید میشی با خنده های همیشگی که رو لب داشت خداحافظی کرد
و گفت نگران نباش از خواب پریدم و دیدم وقت اذانه صبحه تا الانم که دارم این پیامو می نویسم اشک جلو چشامه و می گم سید جان دیشب به یادت بودم و خودت اومدی پیشم.
ثبت دیدگاه