شناسه: 339768

پیرمرد دامدار

بنده دامپزشک هستم (حالا بماند که سر همین شغل من با سید میلاد چقدر شوخی و خنده داشتیم...)
تا حالا دو سه بار پیش اومد که وقتی برای کارای دامپزشکی می رفتم روستا سید میلادم با خودم می بردم چون یه جوری خارج از ساعت کاری بود و سید میلاد چند باری باهام اومد حتی یه بار که از سر کوچه شون داشتم رد می شدم نگه داشتم و بعد احوالپرسی بهش گفتم بیا بریم روستا گفت باشه وایسا از بابام اجازه بگیرم...
بعد رفت و چند دقیقه دیگه اومد و سوار شدیم رفتیم ، تو روستایی به نام چوتاش بودیم مشغول کارای دامپزشکی یه دامدار پیرمردی بودم سید میلادم با همون گرمی همیشگی شروع کرد با پیرمرده صحبت کردن و حال و احوال پرسیدن....
پیرمرده شروع کرد گله وشکایت از کارش که درآمد راحت و کلانی نداره و این حرفا....
یادمه اونجا سید میلاد نگاش کرد و یه حرف قشنگی زد بهش گفت:'حاجی شما جای پدر مایی ولی هر پولی که پول نیست حالا من از شما یه سوالی دارم وجدانا از ته دل جواب بدین ، شما این گوسفندا رو که تعدادشونم کم نیست بفروشی بذاری بانک سود خوبی می گیری حالا به نظر خودت اون پول حلالتره و به دلت خوش میاد یا این پولی که با زحمت و دسترنج خودت درمیاد؟
جالب بود از لحن حرف زدن سیدمیلاد انگار یه تلنگر بزرگی به پیرمرده زدن به نشانه تایید سرشون تکون داد و گفت: راست می گی ما آدما یاد گرفتیم ناشکری کنیم ... و همونجا خدا رو شکر کرد... 

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه