سخنان برادر شهید 7
خاطره ای دیگه هست حیفم میاد نگمش چون همین اتفاق در عالم خواب بعد از خاتمه سفر و پس از شهادت مجتبی برای ناقل آن بشکل عجیبی تداعی می شه : توی حرم آقا ابا عبدا..بودیم صدای موزیک زیبای ارتش عراق بصدا درآمد پیکر یکی از شهدا عراقی را برای زیارت داخل حرم آوردندو اورا دور حرم طواف دادن ازدحام جمعیت به حدی بود که نمی شد جلورفت بعدش داخل صحن آوردند .ما نز دیکای تابوت بودیم . مجتبی کمی عقب بود ونمی تونست جلو بیاد دیدم دل مهربون و نازکش مثل همیشه شکسته شد وبرای شهید عراقی شروع به گریه کردن با صدای بلند شد در این هنگام نظامیان عراقی راه را باز کردند و با اشاره به مجتبی اورا دعوت کردند نزدیک بیاد او هم رفت و خودش رو تابوت انداخت و مثل کسی که عزیزشو از دست داده گریه می کرد .(باز هم عشق مجتبی و ارادتش به شهید و شهدا براش فرق نمی کرد شهید را درک کرده بود ایرانی یا عراقی .... ) آخرای سفر خستگی رنج سفر در چهرش معلوم بود .اما همچنان پر انرژی کمک می کرد یه تنه بار مسافرا را در مرز بارگیری می کرد .با ید می بودی و می دیدی بهار 94 با خودش عطر و بویی خاص آورد فضای استان و شهرستان ها وروستاها را همه عطر آگین کرده بود .بله عطر وجود شهدای گمنام به قول عکاس حاضر در صحنه آقای عندلیب و همراهانش آقا مجتبی ومهدی وچند تا از همرزمانشان ماموریت داشتند تا مشام همه مردم استان را از عطر دل انگیز شهدا مست نمایند. از این شهر به اون شهر و از ین روستا به اون روستا و ....حدود یک هفته تمام یاد وخاطرات شهدای گمنام زنده شد. پس از خاتمه ماموریت تشییع شهدا که به خانه برگشتند . چهره آنها دیدنی بود اوج اخلاص مشهود بود آفتاب داغ تموز رنگ چهره آنها را سوزانده بود . و شادی و احساس رضایت و ادای دین آنها به شهدا دیده می شد .بلافاصله وارد ماه مبارک رمضان ماه خدا شدیم . برنامه حسینیه در این ماه نیز قشنگ بود . دم دمای افطار عده ای مشغول عبادت بودند و عده ای قرآن تلا وت می نمودند و باز هم پشتیبانی حسینیه مشغول آماده نمودن سفره افطاری برای روزه داران ونماز گزاران بودند . شب های آخر ماه مبارک بود اعضا ستاد حسینیه جمع شدند . هر کدام به وسع توان مالی خودش پول کمک کرد .حدود پانصد هزار تومانی شد . قرار شد فردا شب افطاری حسینیه مفصل تر بشه شام درست کنیم و همشهریها را شام بدیم حدود . چهار صد نفر می شدند . زنان ومردان نماز گزار فرداساعت دوازده با زبان روزه به آ شپز خانه رفتیم من بودم و یوسف و مجتبی ومهدی بعدش هم میثم و حمید رضا و محمد و... آمدند. انگشت شصت مجتبی و اشاره من بد جوربرید (چرخ گوشت ) دستامون را با پارچه بستیم و کار را شرو ع کردیم . استمبولی خوشمزه ای برای حدود500 نفر طبخ نمودیم . دست مجتبی همچنان خون می آمد . یکی دو ساعت تا افطار مونده بود. میثم دوست مجتبی او را به بیمارستان برد . او را به اتاق عمل بردند و بستری کردند . در غیاب مجتبی ومیثم نمازگزاران را افطاری دادیم کارکه تمام شد ساعت یازده دوازده شب رفتیم بیمارستان دیدیم دستش عمل شده وروی تخت بیمارستان خوابیده بود وبا زحمت اورا تر خیص کردیم .
ثبت دیدگاه