سخنان برادر شهید 5
همه رفتند . باز هم این دو نفر ماندند . طبق معمول مجتبی و مهدی فرش وموکت ها را جمع کردند و بار زدند ساعت 3 به سمت همدان حرکت کردند. آخر کار که کمی کاستی بود گرد ن این دونفر افتاد بجای تشکر نقد و ناراحتشان کردیم در عین حالی که می دانستیم این کارها از همه کس ساخته نیست اما طرف معامله آنها کسی دیگر بود خم به ابرو نمی آوردند و مصمم تر می شدند.دو ماه بعد به محرم رسیدیم .خیالمان راحت بود مجتبی ومهدی بودند .. حسینیه ساخته شده بود اما هنوز سیستم گرمایشی و .... وصل نشده بود و بخاطر ازدحام جمعیت نیاز به تدارکات و پشتیبانی بود . ابتدای ورودی حسینه تکیه زده شد ه بود .برای پذیرایی از عزاداران آقا ابا عبدا.. با شروع محرم مجتبی دم غروب می رفت بساط چای را آماده می کرد .( گاز ها را روشن وسماور ها را پرآب می کرد ) بعد می رفت مسجد امام حسن (ع) پای روضه روشن روان دو باره بر می گشت پنجاه شصت کیلو کیک یزدی می گرفت . داخل ماشین می گذاشت وبه حسینه می رفت . و شخصا لباس کار می پوشید و با لبخندی که همیشه بر لب داشت با خوش رویی از عزاداران پذیرایی می کرد . آخرای مراسم خودشو به نزدیکیهای قاسمپور(مداح حسینیه) می رساند . دل سیری گریه می کرد و جانانه هم سینه می زد . دو باره برمی گشت کارتن خالی های شیرینی را بار می زد تا برای فردا شب از آن استفاده بشه . الحق والانصاف حساب کتاب تو کارش بود . و رعایت می کرد. این کار مجتبی بود تا دهه اول محرم تمام می شد .ناگفته نماند یکی دوشب آخر دهه اول که در حسینیه غذا تقسیم می شد .خودش را وقف حسینیه کرده بود و منزل نمی رفت . شب هفتم محرم حلیم نذری داشتیم آنجا هم سنگ تمام می گذاشت کارها را یه تنه آماده می کرد .حلیمی که بواسطه آن هفت هشت نفری حاجت گرفتند و نذراشون برآورده شد.
ثبت دیدگاه