سخنان برادر شهید 4
پس از عضویت در سپاه پاسداران در گردان حضرت علی اکبر گروه تکاور شروع بکار نمودند آموزش های ویژه ( پرواز – غواصی – رزمی و عملیاتی و...) را فراگرفت در تیر اندازی باسلاح گرم بلند همیشه اول بود .و دو سه بار هم تشویق شده بود .سال 90 هنگام برگشت از ماموریت با موتور سیکلت تریل دچار سانحه شد واز ناحیه مچ پا مصدوم شد . مدت شش ماه پاش تو گج بود . بعد از سلامتی مجدد به گردان برگشت .سال 91برایش خوش یمن بود خدا دختری به نام ریحانه را به او عطا نمود .گوسفندی را با هم به یمن وجودش قربانی و تقسیم نمودیم .و فامیل ها را ولیمه داد . همان سال مجدد در یکی از مانورهای آموزشی از ناحیه سر مصدوم شد . او را با یک دستگاه آمبولانس گل مالی شده به درب منزل آوردند . زمینه حضور در مناطق جنگی داشت فراهم می شد و انسانهای لایق شهادت پرورش می یافتند. همان سال پای دختر ش ( ریحانه ) نیز شکست .این پدر و دختر آنقدر به هم وابسته بودند که درد را با همدیگر حس می کردند وطاقت نداشتند یکی درد بکشد و دیگری آرام باشد . یکی از همرزمان مجتبی تعریف می کرد و می گفت مجتبی وقتی شنید پای دخترش شکسته تب کرد و بی حال شد که ......آخرای پاییز 92 بود که پدرمان دار فانی را گفتند و به دیار باقی شتافتند.آری بزرگ خاندان طایفه جلیل حاج قاسم بار سفر را بست و رفت و از آن به بعد دیگر سایه مهرش را حس نکردیم .در آن روز ها صدای ساخت حسینیه در بین هیاتیها پخش شد همه خوشحال بودند .آری این کار انجام شد و بنای ساخت حسینیه نهاده شد. بچه بسیجی ها از همان ابتدا پای کار بودند . وخالصانه تلاش می کردند . همزمان با ساخت بر اساس برنامه تفضیلی کار بر گزاری بزرگ داشت اولین یاد واره استانی شهدای سر افراز روستای کهنوش پیش می رفت . مجتبی همیشه یه پای ثابت جلسات بود و در همه جلسات حضور داشت در آنجا هم مثل همیشه جور کشی می کرد و از اعضا جلسات صمیمانه پذیرایی می کرد و...یادواره دو قسمت مهم داشت . یکی بخش فرهنگی وهنری و بخش دیگر پشتیبانی امور پشتیبانی با مهدی و مجتبی بود . کار خیلی سنگین بود کار آماده سازی فضای مراسم همزمان در دو روز در نزدیکی های هفته گرامی داشت دفاع مقدس از نصب داربست گرفته تا آوردن فرش وموکت وپهن نمودن آن در اطراف حسینیه و بلا فاصله روز بعد بردن در روستای کهنوش و همچنین تدارک و تهیه غذا و بسته بندی و پخش بسته های فرهنگی و آبمیوه و...برای حدودا ده هزارنفر واقعا کار سخت وطاقت فر سایی بود . من از نزدیک می دیدم شبانه روز تلاش می کردند . خالصانه و بدون ریا مراسمات که تمام می شد و همه بدنبال کارشان می رفتند تازه کار این دو نفر مجتبی و مهدی شروع می شد . چه در همدان و چه در کهنوش یادم نمی ره ساعت دوشب بود تعدادی از میهمانان عزیز یادواره خانه ما بودند . به مجتبی زنگ زدم گفتم بیا پیش میهمان ها با خنده گفت گردنه گنجنامه با مهدی فرش ها را بار زدیم می بریم کهنوش فردا اول همه به کهنوش رفتم تا اگر کمکی هست انجام بدم . دیدم چادر برپا شده و فرش وموکت ها در هوای آفتابی و گرم پهن شده ماشین ده تنی سپاه کنار دیوار منزل حاج نوری پارک شده و مجتبی و مهدی و هادی و حامد وپژمان با سر و روی و لباس خاکی از فشار خستگی سایه خودرو خوابیده بودند. مراسم آن روز هم در کهنوش به یمن حضور شهدا با عظمت و شکوه خاص به پایان رسید نزدیک 3 الی 4 هزار نفر شر کت داشتند
ثبت دیدگاه