https://www.shohada.org/index.php/fa/shahid/content/339748

شناسه خبر: 339748
۱۴۰۱-۴-۱۱ ۱۲:۵۹

گفتگو با همسر شهید 2

پيش از اينكه مجتبي عازم شود، از رفتن دوستان و بسيجيان براي دفاع از حرم مي‌گفت. مجتبي مي‌گفت بچه‌ها داوطلبانه راهي مي‌شوند. لابه‌لاي حرف‌‌هايش از رفتن خودش هم صحبت مي‌كرد. اما من جدي نمي‌گرفتم. وقتي فهميدم كه اعزام ايشان جدي است خيلي دلهره گرفتم و نگران شدم.
اولش مخالفت كردم. اما چون مي‌دانستم داوطلبانه است تصميم گرفتم تمام تلاش خودم را انجام بدهم كه او نرود. پيش خودم مي‌گفتم مجتبي را راضي مي‌كنم كه نرود، اما بر عكس شد و او من را راضي كرد كه برود. مي‌گفت من مي‌خواهم تو راضي باشي تا من با خيالي آسوده بروم. گفتم داوطلبانه است، اجباري كه در كار نيست چرا مي‌روي. گفت كه اگر من نروم شرمنده خانم حضرت زينب(س) مي‌شوم، تو دوست داري من شرمنده شوم.
وقتي اين را مي‌گفت ديگر حرفي نمي‌ماند. عاقبت گفتم كه تو را به حضرت زينب(س) مي‌سپارم برو. اما تو را به خدا مراقب خودت باش.
زماني كه ايشان مي‌خواستند بروند به من گفتند كه احتمال دارد دو هفته ديگر برگردم. تا حدودي خيالم راحت شد كه مجتبي زود بازمي‌گردد.
دوشنبه 14مهرماه 1394 ساعت هشت ونيم شب بود. به مجتبي تلفن زدند و گفتند كه سريع آماده شود و خودش را به پادگان انصارالحسين (ع) برساند. كوله پشتي‌اش را آوردم همان كوله‌اي كه هميشه در مأموريت‌ها با خودش مي‌برد. زماني كه وسايل مجتبي را آماده مي‌كردم اشك مي‌ريختم. مجتبي هم اشك در چشمانش حلقه بسته بود. اما خودش را خيلي كنترل كرد كه پيش من و دخترمان ريحانه اشك‌هايش جاري نشود. مجتبي ريحانه را در آغوش گرفت و بوسه‌باران كرد. انگار خودش هم مي‌دانست اين رفتن ديگر بازگشتي ندارد. انگار مي‌دانست آخرين باري است كه ريحانه را مي‌بوسد و مي‌بويد. بعد به من گفت: نسرين جان! جان شما و جان ريحانه‌ام. مجتبي به من گفت اگر زماني براي من اتفاقي افتاد، شما به ياد مصيبت حضرت زينب(س) بيفت و از ايشان كمك بخواه. بعد گفت: من به نداي رهبرم لبيك مي‌گويم. از پله كه پايين مي‌رفت، ايستاد و دستانش را براي هميشه براي ما تكان داد و رفت.
دو روز بعد از رفتنش با من تماس گرفت و گفت كه كارشان اينجا كمي طول مي‌كشد و شايد تا دو ماه ديگر نتوانند بر‌گردند. من خيلي نگران شدم و ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و اشك‌هايم جاري شد.
مجتبي هر روز يك بار با من تماس مي‌گرفت و مي‌گفت خيالت راحت باشد جاي من امن است. هيچ مشكلي نيست. تا اينكه خبر شهادت سردار همداني را آوردند. شهادت سردار همداني باعث نگراني بيشتر من شد و هر لحظه منتظر تماس مجتبي بودم.