روضه
نقل ازخواهر شهید:
قریب چهل روز از شهادت داداش مجتبی گذشته بود . در صدد تدارک بر پایی روضه بوم به احدی از خانمان مداح که اورا می شناختم زنگ زدم واز او دعوت کردم . با پاسخ منفی مواجه شدم آخر اون روزا ایام محرم وصفر بود و سر مداحان اهل بیت حسابی شلوغ بود. گفتم باشه مشکلی نیست . هر چی تلاش کردم ، کسی را نیافتم نا امید شدم و ..... دیدم فردا صبح مداحی که بهش زنگ زده بودم با من تماس گرفت و پس از احوال پرسی گرم با گریه گفتند که ناراحت نباش من برای روضه شما میام . گفتم چی شد؟ گفت جریان داره خدمت رسیدم توضیح می دم .
فردا که آمدند موضوع را از ایشان پرسیدم در حالیکه اشک در چشمانش حلقه بسته بود و گریه می کرد. گفتند که من نمی دانستم برادر شما شهید شده وروضه به همین خاطره شب که خوابیدم . خواب دیدم یه آقایی نورانی آمد و با نارا حتی به من گفتند که چرا روضه فلان خانم را نرفتی و... گفتم جای دیگه قول دادم و باید اونجا برم . گفتند نه باید همین جا برید وروضه بخوانید . گفتم که من آدرس ندارم . گفت بیا من می برمت . گفتم شما مرد هستید و نامحرم چطور با شما بیام دیدم خندید و گفت من جلو می روم و شما هم پشت سر من بیایید و در عالم خواب راه افتادیم و با هم به درب منزل شما آمدیم .