https://www.shohada.org/index.php/fa/shahid/content/339736
شناسه خبر: 339736
۱۴۰۱-۴-۱۱ ۱۲:۰۶
نور بالا
امروز خاطره ای از مجتبی را از زبان همرزم وهم لباسش براتون نقل می کنم برمی گردیم به سال 92 منطقه بودیم مجتبی بر اثر اصابت ترکش به سرش شدیدا مجروح شده بود بالای سرش که رسیدم ناراحت شدم فکر کردم ، مجتبی شهید شده ولی شکر خدا سالم ماند در آن لحظه که اشک در چشمانم حلقه زده بود مجتبی نگاهی کرد و گفت ناراحت نباش اینجا شهید نمی شوم . این موضوع ماند تا قسمت شدو در سال 94 با هم اعزام شدیم سوریه دو روز مانده به عملیات مجتبی نور بالا می زد و رنگ وبوی خدایی گرفته بود یک روز حدود نیم ساعت رو به قبله خیره شده بود اشک می ریخت دنبالش رفتم و گفتم چطوری مجتبی برگشت و گفت یادت میاد دو سال پیش منطقه آمدی بالا سرم و فکر کردی شهید شدم بهت گفتم ناراحت نشو شهید نمی شم . ولی اینجا بهت می گم تمومه و وقتش رسیده دو روز بعدش همینطوری شد . مجتبی پر کشید. واقعا منتظر بود چه پر کشیدنی و چقدر قشنگ رفت و گفت ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سرکویش پر و بالی بزنم .