گفتگو با همسر شهید 3
یعنی شما از رفتن ایشان مطلع نبودید؟
عرض کردم چیزی به من نمیگفت مجید وقتی رفت با من خداحافظی هم نکرد یعنی درست وقت رفتنش طه به شدت مریض بود و ما در بیمارستان بودیم که به او زنگ زدند که خودش را برساند. او هم مدام در بیمارستان راه میرفت و به من نگاه میکرد و میگفت چه کنم .بالاخره با مسئولیت خودمان طه را از بیمارستان ترخیص کردیم و به خانه برگشتیم تا رسیدیم مجید غسل شهادت کرد و با عجله رفت من هم دوباره طه را به بیمارستان بردم اصلا تبش بند نمیآمد. فردا صبح که مجید از فرودگاه زنگ زد و از طه پرسید "گفتم حالش همانطور است هنوز تب دارد " . تا سه شب من درگیر دکتر و بیمارستان بودم تازه شب سوم که مجید زنگ زد به او گفتم "بیمعرفت حالا اینقدر هول بودی که بدون خداحافظی از من بروی !؟ ...."
درتماسهایی که داشت درباره اوضاع سوریه یا برخورد مردم با مدافعان حرفی هم میزد؟
اصلا حرفی نمیزد. 4 روز بود که از رفتن مجید میگذشت یعنی درست همان موقع که سردار همدانی به شهادت رسیده بودند وقتی زنگ زد به او گفتم مجید خبر داری سردار همدانی ...که یک دفعه حرفم را قطع کرد و گفت:" چیزی نگو خودم خبر دارم " اصلا به دلیل فضای امنیتی آنجا جز احوالپرسی،چیزی درباره سوریه و مردمش و اتفاقات آنجا نمیگفت.
قبل از شهادتشان تماسی باهم داشتید؟
بله شب سوم رفتنش بود که که تلفن زنگ زد و با هم حرف زدیم و باز هم مثل همیشه جویای حالمان شد همان شب بود که خواب دیدم مجید شهید شده، در خواب از هوش رفتم و وقتی به هوش آمدم به خودم دلداری میدادم و میگفتم قوی باش نباید از خودت ضعف نشان دهی و... فردای آن شب مجید شهید شده بود.
قبل از رفتنشان وصیتی هم کردند؟
قبل از عازم شدن به سوریه گفت "من شهید میشوم اما تو باید درس خود را بخوانی و مایه افتخار طه شوی" گفتم "مجید این حرفها چیست که می زنی" گفت" جدی گفتم من شهید میشوم اما تو حق نداری ازدواج کنی". به شوخی گفتم" شوهر میخواهم چه کار گفت تو جوانی بعد از شهادتم برایت خواستگار میآید ولی تو شوهر نکن". او نمیدانست که تنها کسی که در قلب من جاداشته و دارد خود اوست اگرچه خب شرایط طوری است که ممکن است همسران شهدای مدافع حرم ازدواج کنند اما من احساس میکنم اگر ازدواج کنم به مجید خیانت کردهام.