خاطره
در سال 1365 زماني كه در آموزشگاه افسري واقع در ستاد ونك بودم، اين شهيد عزيز استاد جنگ سر نيزه ما بود. درجه او نيز ستوان دوم بوده است. در آن زمان صبحگاهان براي طي نمودن برخي از كلاسهاي عملي به ميدان صبحگاه مي رفتيم. در آن زمان به ما گفته بودند كه يك افسر، تازه از كردستان به اين آموزشگاه آمده است. قرار بر اين بود وقتي ما هم از آن آموزشگاه فارغ التحصيل شديم، تعدادي به كردستان اعزام گردند. شهيد صفرزاده بسيار فردي شيك پوش بود. لباس هاي تميز و مرتب با پوتين واكس زده، به انضمام اوركت سبز قشنگ، نمونه بارز يك نظامي بوده است. زماني كه با آن لباس در ميدان صبحگاه راه مي رفت نهايت صلابت و استقافت را مي توان تصور كرد. به یاد دارم، درس سرنيزه كه اين شهيد بزرگوار به ما آموزش مي داد، در زمستان و در اول صبح بوده است. يكي از اين روزهاي سرد زمستان، در اول صبح زماني كه شهيد در روي جايگاه شروع به آموزش دادن جنگ سرنيزه مي كرد، برخي از دانشجويان شروع به اعتراض كردند و گفتند: «اين جنگ سرنيزه بدرد نمي خورد. مگر سرباز دشمن در جاي خود مي ايستد كه ما با سر نيزه شكم او را سوراخ كنيم و....» شهيد شكوري درهمان حال كه بر روي سكو و در جايگاه ايستاده بود. يكي از دانشجوياني كه قد بلند و درشت اندام بود، را به بالاي جايگاه در كنار خود فراخوان نمود. قد دانشجو از قد آقاي شكوري بلندتر بود. در همان حالت كه با هم تمرين سرنيزه انجام مي دادند. شهيد شكوري با ما نگاه كرد و گفت: «مثلا اين دشمن مي باشد و پاي چپ مرا گرفته است.» با خودم فكر كردم كه اين شهيد عزيز با يك پا چه كاري مي تواند انجام دهد. در همين افكار غوطه ور بودم كه ناگهان شهيد شكوري با همان پايي كه لنگان لنگان مي كرد از جايش بلند شد و با همان پا به صورت دانشجو ضربه اي وارد كرد، به طوري كه پايي كه در دست دانشجو بود، از دستش رها شد و خود داشجو نيز به زمين افتاد. نوع عملكرد شهيد شكوري نشان دهنده آمادگي بدني بالاي او بوده است. تازه از كردستان آمده بود و در آنجا نيز فرمانده گروهان بوده است. پس از گذشت زمان وطي نمودن مراحل مختلف و علاقه مندي ايشان، اينجانب و شهيد شكوري در هوا ناجا به عنوان خلبان همكار شده بوديم.