https://www.shohada.org/index.php/fa/shahid/content/299017
شناسه خبر: 299017
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۳:۱۵
خاطرات سياسي
راوی رجبعلی آهنی: رجبعلی آهنی یادم هست یک روز رجبعلی تعریف می کرد و می گفت : در سفری که انجام دادم خطری پیش آمد که الحمد ا… به خیر گذشت پرسیدم چه خطری ؟ مگر چه شد؟ گفت : وقتی که با وانت نان برای مردم [ در دوران انقلاب ] به بیرجند می بردیم گفتند : که ما نان به اندازه کافی داریم آنها را برای مردم تربت ببرید آنجا هم که رفتم گفته شد بهتر است نانها را به مشهد ببرید که با کمبود مواجه هستند اما باید خیلی مواظب باشید چون مامورین شاه ممکن است شما را بگیرند . من هم یک چوب دستی که با نخ پلاستیک به شکل چوب باتوم درست کرده بودم پشت صندلی خود گذاشتم تا اگر موردی پیش آمد از آن استفاده کنم از تربت که خارج شدم وسط راه یک ماشین پارک کرده و راه را بسته بودند شروع به بوق زدن کردم دیدم راه را باز نکرد من هم بدون اعتنا آمدم از کنارش عبور کنم که او سریعاً بلند شد و با اسلحه از پشت ماشین مرا تهدید کرد من کنار ایستادم و سرم را بیرون آورده و گفتم : مگر کوری ؟ چرا راه را بند آورده ای ؟ یا شاید هم دزدی ؟ گفت : دزد خودت هستی و با من در گیر شد من هم با آن چوب محکم زدم توی سرش و یک کشیده (سیلی) هم به صورت دیگری . تا اینکه یک ماشین کمکی از تربت رسید و با مداخله ی آنها من سوار ماشین خودم شدم و از معرکه جان سالم به در بردم و به مشهد رفته و نانها را تحویل دادم .