https://www.shohada.org/index.php/fa/shahid/content/287390
شناسه خبر: 287390
۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۰:۳۱
تدبير نظامي و مديريت
راوی سید محمد حسینی : شهید ابوالفضل سن سالش کم بود . فکر می کنم 12_13 سال بیشتر نداشت . ایشان زمانی که آمده بود وارد منطقه شده بود ، سنش چون 12 سال بود به ایشان می گفتند : آقا ابوالفضل شما چطوری وارد منطقه شدی ؟ می گفت : این که کاری ندارد . رفتم از شناسنامه ام فتوکپی گرفتم و فتوکپی را دست کاری کردم. آمدم تا ریخش را تغییر دادم و به جبهه آمدم . این بنده خدا را در تدارکات گذاشته بودند . زمانی که ما با بی سیم صحبت می کردیم یک زبان سوسکی صحبت می کردیم . ایشان یک زمانی آمده بود و به خادم الشریعه گفته بود که : برادر خادم الشریعه اجازه بدهید ، من هم این زبان را یاد بگیرم . برادر خادم الشریعه گفته بود که : شما اگر امروز مسجد را تمامش کنی به برادرها می گویم فرمول زبان سوسکی را به شما یاد بدهند . ابوالفضل رفته بود و مسجد را تمیز کرده بود و بعد آمد و گفت : خوب برادر حسینی نگاه کن من مسجد را تمیز کردم . گفتم : من به شما می گویم ؛ اما نه الان . ان شاء ا... زمانی که از اینجا رفتیم و سوار قطار شدیم برایت توضیح می دهم . می گفت برو بابا کی حال داره با قطار برود من میخواهم با هواپیما بروم . یک قالب یخ این طرفم و یکی هم آن طرف من باشد . بندة خدا عملیات که شروع شد شب اولش که ایشان رفته بود ، روز بعدش دیدم گفتند : یک تیر سیمینوف به پیشانیش خورده و به شهادت رسیده است .